"مطالعه سیر تحول هویت در ایران بیانگر است که بحران ناشی از مواجهه با مدرنیته، نه با تقلید محض (پهلوی) و نه با بازگشت خالص به سنت (برخی قرائتهای پساانقلاب) جامعاً حلوفصل نشده است. ایران در زمان حاضر در وضعیتی بهسر میبرد که میتوان آن را «هویت چهلتکه» یا «سیال» نامید؛ وضعیتی که در آن انسان ایرانی همزمان حامل لایههایی از سنت دینی، ملیگرایی تاریخی، مدرنیته ابزاری و فرهنگ جهانی است.
موفقیت در عبور از این بحران، مستلزم پذیرش این تکثر و ایجاد صلحی درونی میان این لایههای هویتساز است. بحران هویت در ایران تنها زمانی حلوفصل خواهد شد که جامعه بتواند میان «میراث تاریخی خود» و «الزامات دنیای مدرن» گفتگویی خلاق و غیرحذفی برقرار کند، بهگونهای که نه اصالت قربانی پیشرفت شود و نه پیشرفت فدای جزمیتهای سنتی"
تحلیل سیر این تطور:
بحران هویت در ایران پس از انقلاب صنعتی در غرب بحرانی فقط از «ناسازگاری باورهای دینی و تاریخی ایرانیان با دنیای مدرن» بهوجود نیامد، بلکه از برخورد یک جامعه تاریخی با نظم بهروزی از قدرت، اقتصاد، دانش، دولت، و سبک زندگی شکل گرفت. یعنی مسئله فقط اعتقادی نبود؛ "تمدنی و نهادی" هم بود.
به عبارت دیگر ایرانیان در مواجهه با جهان پس از انقلاب صنعتی، با نظمی روبهرو شدند که از نظر اقتصادی، علمی، سیاسی و فرهنگی برتر و مسلط به نظر میرسید. اما این نظم بهروز با ساختارهای سنتی معنا، دین، قدرت و زندگی اجتماعی در ایران تنش ایجاد کرد. خروجی، نوعی بحران هویت بود: تزلزل در اینکه ایرانیان خود را با چه معیارهایی تعریف کنند و چگونه میان سنت تاریخی خود و الزامات جهان مدرن آشتی برقرار کنند.
برای درک تاریخی این بحران، باید از انتزاع فلسفی فاصله بگیریم و به صحنه واقعی تاریخ ایران در دو قرن اخیر نگاه کنیم. این بحران زمانی آغاز شد که ایرانیان، که خود را در مرکز عالم و «ممالک محروسه» میدیدند، ناگهان با واقعیتی روبهرو شدند که با تصویر ذهنیشان سازگار نبود.
این روند را در دو مقطع کلیدی قاجار و پهلوی مرور میکنیم:
بحران هویت ایرانیان در این دو دوره، یعنی اینکه:
_ در دوره قاجار، ایرانی فهمید که «عقب مانده است» اما نمیدانست چگونه جبران کند بدون اینکه خودش را گم کند
_در دوره پهلوی، به او گفته شد که «باید غربی شود» تا پیشرفت کند، اما او دید که با غربی شدن، «معنای زندگی» و «ریشههای اعتقادیاش» در حال نابودی است
انقلاب ۱۳۵۷، در واقع انفجار این خشم فروخورده از «بیریشگی» و تلاشی برای بازگشت به آن «معنای گمشده» بود که در اثر نوسازی شتابزده و ناهماهنگ، زیر چرخدندههای انقلاب صنعتیِ وارداتی له شده بود.
بحران هویت پس از انقلاب ۵۷ نیزدقیقاً حلوفصل نشد؛ اما شکل آن عوض شد.
انقلاب توانست در برخی زمینهها نوعی "بازسازی هویتی نیرومند" انجام دهد، ولی در عین حال بخشی از تنشهای قدیمی میان سنت، دین، ملیت، مدرنیته، فردیت، دولت، جهان جهانیشده و سبک زندگی تازه را به صورتهای تازه بازتولید کرد.
به بیان دقیقتر: انقلاب ۵۷ فقط خاتمه یک نظام سیاسی نبود؛ تلاشی بود برای پاسخ دادن به این پرسش که:
_آیا میتوان مدرن بود، اما غربزده نبود؟
_ آیا میتوان توسعه، عدالت، استقلال و معنای دینی را در یک هویت جمعی جمع کرد؟
این پروژه در بعضی عرصهها موفقیتهایی داشت و در بعضی عرصهها با تناقضهای جدی روبهرو شد.
به زبان دقیقتر:
انقلاب ۵۷ توانست بخشی از خلأ معنا و احساس بیریشگی را با هویت دینی، استقلالطلبانه و عدالتخواهانه پر کند؛ اما نتوانست همه تنشهای ساختاری میان سنت و مدرنیته، دین و دولت، فردیت و جمع، ایرانیت و اسلامیت، و معنویت و جهان مصرفی را حل کند. از این رو بحران هویت نه از میان رفت، بلکه وارد مرحلهای تازه، درونیتر و پیچیدهتر شد...
برچسب:
نویسنده: دانیال کوشکی