...این بحران زمانی آغاز شد که ایرانیان، که خود را در مرکز عالم و «ممالک محروسه» میدیدند، ناگهان با واقعیتی روبهرو شدند که با تصویر ذهنیشان سازگار نبود.
در ادامه، این روند را در دو مقطع کلیدی قاجار و پهلوی ارزیابی میکنیم:
1_ دوره قاجار: شوک اولیه و پرسش از علت عقبماندگی:
در دوره قاجار، مواجهه با غرب نه با کتاب و فلسفه، بلکه با شکست نظامی آغاز شد (جنگهای ایران و روس) این شکست، اولین تَرَک را در هویت سنتی ایجاد کرد.
مثال ۱: عباس میرزا و پرسش از چرایی؟
وقتی عباس میرزا از فرستاده فرانسه (ژوبر) پرسید: چه قدرتی است که شما را بر ما مسلط کرده؟
... مگر خورشیدی که بر شما میتابد با خورشید ما فرق دارد؟
این در واقع لحظه تولد بحران هویت بود. ایرانیان متوجه شدند که نظم سنتی (شمشیر و غیرت و دعای خیر) در برابر نظم مدرن (توپخانه، دیسیپلین نظامی و دانش مهندسی) کارگر نیست.
مثال ۲: تلگراف و تغییر مفهوم زمان و مکان:
ورود تلگراف در اواخر قاجار، فقط یک ابزار ارتباطی نبود. برای جامعهای که زمانش با طلوع و غروب و مکانش با منزلگاههای کاروانی تعریف میشد" تلگراف یعنی حضور همزمان در چند جا" این با باورهای سنتی در تعارض بود؛ به طوری که برخی آن را عصای موسی و برخی دیگر ابزار شیطان مینامیدند. اینجا بحران هویت خود را در قالب ترس از دست دادن کنترل بر سنت نشان داد.
مثال ۳: ناصرالدین شاه و بحران تماشا:
سفرهای ناصرالدین شاه به فرنگ، او را با مظاهر مدرن (اپرا، چراغ گاز، قانون) آشنا کرد. او میخواست نظم غربی را بیاورد اما مبانی آن (آزادی و محدودیت قدرت شاه) را نه، پس حاصل هویتی شد که ترکیبی از حرمسرای سنتی و چراغ گاز مدرن بود؛ هویتی وصلهپینه شده که نه دیگر دقیقاً سنتی و نه مدرن بود.
۲_ دوره پهلوی: نوسازی آمرانه و دوپارگی جامعه:
در دوره پهلوی، دولت تصمیم گرفت بحران هویت را با حذف اجباری مظاهر سنت حل کند. اما این کار، بحران را زیرزمینی و انفجاری کرد.
مثال ۴: کشف حجاب و تغییر پوشش (بحران بدن و حیا):
لباس در سنت ایرانی-اسلامی، فقط پوشش نیست، بلکه بخشی از هویت اخلاقی و جایگاه اجتماعی است. وقتی رضاشاه به زور کلاه شاپو و کشف حجاب را رسمی کرد، در واقع به داخلیترین لایههای هویتی مردم حمله کرد. برآیند این شد که بخشی از جامعه احساس کرد غریبه شده است. فردی که مجبور بود لباس غربی بپوشد اما درونیاتش مذهبی بود، دچار یک اسکیزوفرنی فرهنگی شد.
مثال ۵: اصلاحات ارضی و فروپاشی نظم روستا:
در دهه ۴۰، محمدرضا شاه با اصلاحات ارضی، ساختار هزارانساله ارباب-رعیتی را فروپاشاند. این کار از نظر اقتصادی مدرن بود، اما از نظر هویتی میلیونها روستایی را بیریشه کرد. آنها به حاشیه شهرها کوچ کردند (حاشیهنشینی)؛ در حالی که نه دیگر روستاییِ سنتی بودند و نه شهروندِ مدرنِ صنعتی. این جمعیتِ معلق، به کانون اصلی بحران معنا تبدیل شدند.
مثال ۶: جشنهای ۲۵۰۰ ساله (بحران ریشهیابی):
حکومت پهلوی سعی کرد با تکیه بر ایران باستان، هویتی نوین بسازد تا اسلام را دور بزند. اما این هویت برای تودههای مردم که زندگیشان با عاشورا و رمضان گره خورده بود، مصنوعی و وارداتی به نظر میرسید. اینجا بحران هویت به شکل تعارض میان ایرانِ شاهنشاهی و ایرانِ اسلامی به اوج رسید.
۳_ تحلیل نهایی: چرا این مثالها نشاندهنده بحران هستند؟
در هر دو دوره، ما با سه الگوی تکراری مواجهیم که بحران را تعمیق کردند:
1- ورود لوازم بدون مبانی: ما ماشین چاپ را آوردیم اما آزادی بیان را نه؛ دانشگاه را آوردیم اما تفکر انتقادی را نه. این باعث شد فیزیک زندگی ما مدرن شود اما متافیزیک ما سنتی باقی بماند.
2- شتاب بیش از حد: تغییری که در اروپا طی ۴۰۰ سال (از رنسانس تا انقلاب صنعتی) رخ داد، در ایران میخواست ظرف ۳۰ سال انجام شود. جامعه فرصت نکرد این اصلاحات را در باورهای اعتقادی خود هضم کند.
3- حقارت در برابر غرب: پیشرفتهای صنعتی غرب باعث شد هویت ایرانی که زمانی خود را تاج سر جهان میدید، دچار حس حقارت شود. واکنش به این حقارت یا تقلید محض (غربزدگی) یا انکار رادیکال (سنتگرایی افراطی) بود.
حاصلگیری تاریخی:
بحران هویت ایرانیان در این دو دوره:
در دوره قاجار، ایرانی فهمید که عقب مانده است اما نمیدانست چگونه جبران کند بدون اینکه خودش را گم کند.
در دوره پهلوی، به او گفته شد که باید غربی شود تا پیشرفت کند، اما او دید که با غربی شدن، معنای زندگی و ریشههای اعتقادیاش در حال نابودی است.
انقلاب ۱۳۵۷، در واقع انفجار این خشم فروخورده از بیریشگی و تلاشی برای بازگشت به آن معنای گمشده بود که در اثر نوسازی شتابزده و ناهماهنگ، زیر چرخدندههای انقلاب صنعتیِ وارداتی له شده بود.
برچسب:
نویسنده: دانیال کوشکی